تبليغاتX
زندگی برای رهایی
خانه | آرشیو | پست الکترونیک



|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در جمعه پنجم فروردین 1390 و ساعت 1:46 | 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389 و ساعت 0:26 | 
کاروان زندگی بر شب هامان سایه افکنده 

و به دنبال ذره ای بی زندگی نفس کشیدن 

گو اینکه هرگز چنین لحطه ای از پیش خلق نشده باشد

نبودنش را آرزو می کنم

نه نیست شدنش را ، مردنش را

وجودش را و حتی حضورش را به پرسش می نشینم

به پرسش نه ، که به نبود می نشینم

شاید که از این دست آرزو کردنم برای همیشه ای که پیش از این کشتمش، مدفون شود

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 و ساعت 12:3 | 
نمی نویسم
از تو نمی نویسم از تو و آنچه بر من گذشت نمی نویسم
فقط از دستی می نویسم که دست کم گرفتی
از پایی که نرفت
از اشکی که در گودی چشمان یخ زد
از رویی که باز پس گرقته شد
از آنچه که رفت
و هرآنچه باقی ماند یادی بود سرشار از تهی نبودنت
ای کاش را به خاطره می سپارم و به جایش رویا را در سر می پرورانم
دست را می سرایم
قلب را می نوازم
نبض را و لبخند را
آغوش را بدرقه ی راه می کنم
و با همه ی حضورت روز را شب
اینک زمان رویا نگاری فرا رسیده است 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در شنبه بیست و نهم آبان 1389 و ساعت 2:50 | 
نه ریرا جان

نامه ام باید کوتاه باشد 

ساده باشد 

بی حرفی از ابهام و آینه 


از نو برایت می نویسم 

حال همه ما خوب است اما ...

تو باور مکن

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389 و ساعت 23:1 | 
همه چیز از آب شروع شد

همان آبی که من ریختم

نگاهش نکردی

و روی سنگفرش یخ زده پاسداران بخار شد

ابر شد و سایه انداخت بر فاصله

آب شد و حلقه زد در چشمانم

این بار با خودت کوکتلمولوتف بیاور

آب دیگر کارساز نیست

نقشه همین است

 

وقتی تو انقدر منی!

دیگر زبان سخن باقی نمی ماند

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در سه شنبه یازدهم خرداد 1389 و ساعت 9:8 | 
پیروزی از آن ماست
|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389 و ساعت 16:37 | 
می نویسی و می خوانی ام برای نوشتنی که بوی تلخی اش استخوان هایم را به درد می آورد

انگشتان همیشگی ام و همه چیز های همیشگی

تاب نوشتن از کفم می ربایند

بی اختیار دست می سایم بر حروف و اینجا هیچ کسی نیست که زندگی را حتی بدزدد

چه برسد به اینکه پای تقسیم غنائم وسط بیاید

گیسو گشودن دردی از تبم دوا نمی کند

می بافم و می بافمش

روز های بلندی در پس سردی های سال مو هایم را از همیشه بلند تر کرده است

و دستی نا مرئی که می نوازد آرام آرام موسیقی گیسوانم را در باد

هارد راک

افتان و خیزان

مستی پایان ندارد

اما بر تو پایانی هست

 

 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389 و ساعت 18:44 | 
رستگاری
 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم

عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست

دیرگاهی است کزین جام هلالی مستم

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در یکشنبه نهم اسفند 1388 و ساعت 8:50 | 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در چهارشنبه پنجم اسفند 1388 و ساعت 22:27 | 
You have to have your own life

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388 و ساعت 15:33 | 
بغض

سرما

سرما

سرما

مغز استخوان هایم تیر می کشد

بوی اسفند مشامم را لخت می کند

نگاه پر از ترس مرد چهارراهی

کویی همه مردان سبز پوش خیابان

دلبران پیشینم بوده اند

اشک را با آستین پاک می کنم

زل می زنم به دودی که سر تاسر پیاده رو را گرفته

اسفند ها هم این روز ها اشک آور شده اند

دست به چشمان می گیرم تا سرخی شان کودکان نشسته در دود را نیازارد

چشم می بندم و رد می شوم

بی نگاهی به پشت سر

وارونه می شوم

دختر پشت سر با چشمانی تیره و نگاهی مبهوت به گذشته سرشار از سیاهی ام زل می زند

"همان جا که طوفان حوادث ویرانه بر ویرانه تلنبار کرده"

می خواهم بمانم

بمانم  در این سکوت و لبخند به ارمغان بیاورم

چه خنده آور

لبخند به ارمغان بیاورم

کلمات بی معنی می شوند

و من اصرار می کنم به آفریدن لحظه ای که پیش از این از محتوا تهی شده

باید صبور بود

صبور

 

لب ورچین و بر گوشه ای نشین

دوگانگی ها را از نگاه رهگذران پنهان کن

شاید که دیگر بار دوستت بدارد

شاید

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388 و ساعت 11:52 | 
آغاز

دست می کشم بر چین و چروک های زندگی پر فراز و نشیبش

دست می کشم

باد بالا و پایین می بردش و به گودی چشمانش زل می زنم

آن دوردست های نهفته در چشمانش

بیصدا

بیصدا تر از هر زمانی

آغوش باز می کند برای خیسی هر روزم

و من تن می دهم به رسوایی

که باد دچارم کرد

آن زمان که در همه ی من پیچید  در من خزید

همان زمانی که دست سپرده بودم بر بیکرانش

و باز آغاز شدم

آغازین تر از همه آغاز هایم

این بار او مرا آغاز کرد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 21:9 | 
ما آخرین نسلی هستیم که با شما با این زبان سخن می گوئیم
ما آخرین نسلی هستیم که با شما با این زبان سخن می گوئیم

 

در سایت مسعود بهنود دیدم که به خوابگاه دختران در شیراز حمله شده

با وضع موجود که هیچ رسانه ای برای اطلاع رسانی نیست نمی دونم به این ها می شه اعتماد کرد یا نه؟

از این لینک خبر را ببینید

http://masoudbehnoud.com/2009/06/blog-post_13.html

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 10:21 | 
یادگار

باد از لای پنجره می زند تو ، قطره های باران آروم آروم باهاش همراه می شوند ، چشم ها را می بندم و سعی می کنم به اولین چیزی که به ذهنم می رسد فکر کنم

صبح زود است ، از تخت پایین می آیم ، آرام در کمد را باز می کنم که کسی بیدار نشود ، صدای جیرش حواسم را پرت می کند و لیوان را زیر پایم نمی بینم می چرخم و برش میدارم ، می گذارمش روی میز ، لباس ها را تا می کنم و می گذارم توی کمد ، شلوار مانتو و مقنعه می پوشم نمی بینم که چه شکلی شده ام همه جا تاریک است که البته مهم هم نیست.

قطار ساعت 6:30 حرکت می کند ساک را بر می دارم ، در اتاق را باز می کنم و می آیم بیرون توی راهروی طولانی ساک را روی زمین می کشم ، پله ها ، دفتر را باز می کنم و اسمم را می نویسم ، تاریخ رفت ، تاریخ برگشت هنوز خوابم اما یاد کتاب هایی می افتم که هیچ وقت به کتابخانه پس ندادم

از پله ها پایین می روم و در را باز می کنم باد خنک می خورد توی صورتم و مقنعه ام را می برد بالا ، می آورمش پایین ، خواب دیگر از سرم پریده توی خیابان راه می افتم ، چراغ های مه شکن توی طول خیابان را می شمرم به نظر می آید که یک جایی قطع شدن ، ادامه می دهم و شعر می خوانم ، یک ماشین رد می شود ، صدای ضبطش خیلی بلند است وقتی از بقل من رد می شود یک چیزی می گوید و بلند بلند می خندد!

پرنده ها جذاب ترند ، گنجشک ها یکهو از روی یک درخت بلند می شوند و همه ی خیسی اش روی سرم می ریزد ، ماشینی می آید  : راه آهن

سوار می شوم شیشه ماشین را پایین می آورم و سرم را بیرون می برم راننده از توی آینه من را می پاید ، نگاهش می کنم ، می خندد  سرم را دوباره بیرون می برم یکهو ماشین توی چاله می افتد ، آب روی صورتم می پاشد ، سرم را تو می آورم و به لبخند زیر لبش در آینه نگاهی می اندازم ، می پرسد : دانشجویی؟ : نه  : راه آهن پس برای چی ؟ می پرسم : یعنی فقط دانشجو ها می روند راه آهن ؟ می گوید : این موقع صبح بله

به ایست بازرسی راه آهن می رسیم ، راننده توقف می کند . مردی که باید عضو حراست باشه یا چیزی شبیه این ، از پنجره جلو سمت راننده  وراندازم می کند نگاهم را بر می گردانم ، راننده بر می گردد و نگاهم می کند ، پیاده می شوم و ساک را می کشم پایین . ممنون آقا بقیه اش را پیاده می روم ، چراغ ها از دور دیده می شوند.

داخل سالن می شوم و مستقیم به سمت در سکو می روم دو طرف سالن اصلی سالن انتظار است که خالی به نظر می رسد ، دو صدا توجهم را جلب می کند نگاه می کنم ، آشناست رو بر می گردانم و ترجیح می دهم بیرون کنار سکو منتظر قطار بمانم ، صورتم را پنهان می کنم و می روم . باد خنک این دیدار غیر منتظره را از سرم می پراند ، ساک را می گذارم و می روم دور دور ، هوا گرگ و میش است

تا چشم به هم بزنم 6:30 شده و قطار می رسد دو آشنا را از دور می بینم که سوار قطار می شوند ، می روم و ساک را بر می دارم واگن 7 ، سوار می شوم مهماندار می گوید کوپه 6 ، وارد راهرو می شوم ، کوپه 1 ، کوپه 2 ، کوپه 3 لای در باز است نا خودآگاه نگاهم میرود داخل ، می بینمش که از سرما تنگ به هم چسبیده

او مرا نمی بیند

رد می شوم با خودم می گویم خوشحال بود ، وارد کوپه 6 می شوم ، و این آخرین دیدار بود .

پنجره بسته است ، دیگر باد تو نمی آید ، خاطره ها محو می شود و حالا دیگر رسیده ایم  راننده می گوید : خانم کرایه تون 500 تومان می شود ، آخرشه!!

|+| نوشته شده توسط هدی کیانی راد در جمعه هشتم خرداد 1388 و ساعت 23:4 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar