تبليغاتX
زندگی برای رهایی
آخرین یادداشت
من دیگه خسته ام خیلی خسته  دیگه نمی خواهم تو این غمکده ی حال به هم زن شرح بی حسی ها و بی مغزی هایم را بنویسم دیگه خسته ام از دست بخوان ها و نخوان هام....

دیگه از این همه ذلت فریاد زدن ناتوان شدم

دیگه نمی خوام چشمم تو چشم هیچ احمقی بیفتد

دیگه نمی خواهم چشمم تو چشم خودم بیفته

اینجوری همه راحت ترند و می دونن که این نیم وجبی دیوونه دیگه به سرش نمی زنه که می تونه ماهو فتح کنه و باد به غب غب بندازه که همتون و با یه فوت می اندازم هوا البته نخوان ها رو میگم ها خوان ها که همه چیو میدونن اگه خوانی باشه!!!!!!!!!!!!!!!

بهتره همه بدونن که خودش بهتر از  هرکسی میدونه که کم آورده و هیچی نداره که بگه الا همین مذخرفات دیگه مغز تعطیله تعطیله اصلا چیزی نمی گه

بگذریم ....... قراره که دیگه روده درازی نکنم

می روم و اگه ازم بر بیاد به این زندگی سگی به یه نحوی خاتمه میدم

نخوان هایم بروید و بمیرید

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:57  توسط هدی کیانی راد 

یاد داشت های مرداد

اول پانوشت :

اسمش یاد داشت های مرداده ، اما واقعا نمی دونم ربطی هم به مرداد دارد یا نه؟ و اساسا نمی دونم که چیزی به چیزی ربط  دارد یا نه؟

مثلا جنبش دانشجویی به قلیون! یا پیوتر اوهه به وان حموم! اسکیس به معماری! اصلا ربط مهناز به من چیه؟

و چرا مهناز باید یک نفر را تو خیابان با یکی ببیند و بعد اون یک نفر من را با مهناز اشتباه بگیرد!

مثلا به این فکر کردی که چه ربطی هست به صدای پشت آیفون و نفس نفس زدن وقتی از پله بالا میروی؟(این یکی را من می دونم اما به کسی نمی گویم!)

 

حالا اصل مطلب:

این روز ها اصلا مثل قبلا ها نیست و این شب ها هم دیگر مثل قبل نیست

لخته ، لخته خون می ره و کسی انگار هرچند وقت یک بار یک خنجر به زخم کهنه میزنه و تو باید تا زمان یائسگی صبر کنی تا شاید این بوی خون مشامت رو وحشی نکنه ، که دیگه فاید ای نداره چون دیگه آن زمان چیزی کسی را وحشی نمی کنه

الانه ، همین الانه که احتیاج داری این لخته ها یواش یواش کم شوند و این زخم کهنه التیام پیدا کنه!

 

این کاغذ ها خیلی برایت زیادیه! شاید کاغذ های کیلویی 200 تومان ظهیرالاسلام هم برایت کافی باشه! دیگه هیچی مثل قبل نیست که کاغذ ها باشد! حتی این خودکاره هم دیگه تموم نمی شه! دیگه کسی نمی پرسه خانم ببخشید ساعت چنده؟ یا اینکه کوچولو مدرسه ات دیر نشه! کسی چیزی نمی پرسه ، کسی باهات حرف نمی زنه!

این خرخاکی هم که همیشه رد میشه و زندگی مسالمت آمیزی باهام داره حتی رد شدنش عوض شده ، مثل قبل رد نمی شه! یک بی تفاوتی ویژه ای تو شاخک هایش می بینم ، برایش فرقی نداره که با چی بزنمش به هر حال راهش رو کج می کنه و از یک طرف دیگه میره دنبال زندگیش.

نه کاغذ ها کاغذ های قبله! نه خودکار ها و نه حرف ها!

همه چیز به نحو عجیبی عوض شده و من فکر می کنم که مرده ام و الان توی جهنمم!

کاش می شد که این دنیا جهنم یک دنیای دیگه نبود!

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 1:53  توسط هدی کیانی راد  | 

زوار در رفته من و تو! و جنبش مان!

 

 

دست ضرب می زند ،

فکر می لرزد

می لرزد و می لرزد

از سرمای وجودمان می لرزد

می خندی ، می خندی ، می خندی

خودت را مضحکه کرده ای

دست دراز می کنی ! دستی محکم دستانت را می گیرد

وحدتمان همین است؟

قدم بر می داریم ، هم گام!

گاهی قُر می شنوم ! حتما گوش هایم اشتباه شنیده !

دستت را باز می کنی ، زخم است، عمیق ، عمیق، به عمق فاصله مان

زخم های قبلی ات هم سربرآورده!

و چرک  کرده!

خون و خون می چکد ، گریزی نیست! گاهی باید خونی ریخته شود تا حزنی برطرف!

با خود می گفت ، این بود دستان فشرده مان!

شادی در این دستان نمی بینم و رهایی ای!
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:52  توسط هدی کیانی راد 

مازوخیزم
راست می گفت! راست می گفت! سیگار بی ارزش است! سیگار بی ارزش تر از آن است که داشته هایم را بگیرد! اگر نگذارند سیگار بکشم توی صورتشان تف می کنم

من عصیان کرده ام! از این همه سیاهی! بی اختیار دستم به پیشانی ام می رسد! این روز ها زیاد دستم به پیشانی ام می رسد!

داشته ی من ! همین کلام تلخم است که بر زبان اوردنش خودم را به بغض وا می دارد! 

با صدای بلند ناله می کنی تا صدایت را خودت بشنوی و از این حس لذت عظیمی در درونت جاری می شود! دست به صورت می کشی! اشکی نیست! فقط هق هق!

چرا چرا نمی خواهم بفهمم همه چیز سهمیه بندی می شود حتی من!

شاید تا چند سال دیگر ببنیم با قانونی تصویب نشده سهمیه بندی مان کرده اند که پسر ها راحت تر انتخابمان کنند!

می فهمی چه می گویم! نه نمی فهمی ! تو هیچ وقت نفهمیدی ! فقط ترسیدی! از قبول خودت هم ترسیدی! از سایه خودت هم ترسیدی! در تمام عمرت یک روز با خودت! با خود خود خودت همان بودی که باید باشی! با هم بروید و بستنی بخورید و بخندید! 

می دانی ! می دانی همین روز ها که حرف سهمیه بندی است من دلم دارد می ترکد! با وقاحت تمام بدون هیچ قانونی هرچه خواستند کرده اند و ما چه خوش خیالیم که به تغییر فکر می کنیم ، اینجا همه چیز نا نوشته اجرا می شود!

اینجا چیزی را حس می کنم که کلامم از بیانش قاصر است! انگار دست و پایم را با طناب نا مرئی بسته اند و من نمی توانم بازش کنم! تقلا می کنم اما همه چیز بدتر می شود! کسی حرفم را باور نمی کند! کسی صدایم را نمی شنود! من خسته ام! خسته تر از همیشه که بند های ذهنم را حس می کنم! که کمک می خواهم اما اینجا غیر از هدی کسی نیست!

سیگار بهانه است که تلخی این زندان ها از بی کلامی ام است!

 

 

"عشق را فراموش کن

می خواهم هلاک شوم

در گیسوان زردت!"                  از کتاب "کلاه کافکا" نوشته ریچارد براتیکان

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 23:54  توسط هدی کیانی راد  | 

من هدی هستم
میری و مثل احمق ها یک بسته سیگار می خری و تصمیم میگیری تا آخرین نخ رو توی همین یک ساعتی که اینجا نشستی بکشی

میری و می نشینی کاپشن را در می آری که یهو یکی می اید و میگه   سیگار ممنوعه!

ـ نبود که!

ـ الان یک ماهه که ممنوع شده!

خودکار و کاغذ شاید حالا جواب بده! شاید حالا پول سیگار و یک سری آت و آشغال که سفارش دادی را با این نوشتن لعنتی فراموش کنی و به خودت بگی یک روز دیگه هم خونه می مونم!

خودکار تموم می شه!

لعنتی! همه چی ته کشیده! ..........................................

حتی این خودکار لعنتی!

آروم آروم می نویسی به این امید که قلم لوت نده! که البته رنگی نداره این روز ها که بخواهد لو بده!

تنها دل خوشی الان شاید همین نمایشنامه رو میز باشد که دویست و پنجاه تومان خریدمش و منو عجیب یاد روز های قشنگ می اندازه! با این جلد قرمزش!

قلم را ول می کنم و روی هوا معلق می ماند! حرفی برای گفتن ندارد!

بهش میگم تو دیگه از جون من چی می خوای! ول می شه و ورق خط می خوره!

مرژوک هم شاید از همین تلخی ها عاصی شده بود

عصیان نباید کار سختی باشد با این اوصاف! می خواهم امروز هیچی بخورم! همه پول ها به کاغذ و کتاب و سیگار رفت!

برنامه ها مثل همیشه روی اصول پیش می ره! صبح خواب! ظهر طرح! عصر دنبال کار ها! و شب ها بیداری!

این دیگر قابل تحمل نیست! این جا زن ها نباید سیگار بکشند و من باید احمق باشم که زن بودن فریاد بزنم که تمام و کمال همه داشته هایم را بگیرند و آنچه دوست دارند جایگزین کنند و من افتخار کنم به زن بودنم ! به شوهر داریم! به همسر داریم!

 

زن نیستم! بلد نیستم زن باشم! نمی خواهم مرا بنویسند! این نوشته ها را نمی خواهم! این ها را دوست ندارم!

اما آنچه را که تو میگویی هم دوست ندارم! نمی خواهم آنچه باشم که تو می خواهی!

تو نمی فهمی! نمی دانی که مرا مجبور به زن بودن می کنی آن هم زن بودنی که در تو نوشته اند! واااای! یک نوشته دیگر!

من می خواهم هدی باشم! حتی اگر حال به هم زن باشم!

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 18:20  توسط هدی کیانی راد  | 

تمام این روز ها را روزی این جا خواهم گذاشت همه را فقط نگران مغزی هستم که از بی خوابی و فکر تا آن زمان می ترکد آخر امروز تولد است

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:42  توسط هدی کیانی راد  | 

تا آزادی جلوه جواهری

http://jelvehjavaheri.blogfa.com/

2 نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 18:13  توسط هدی کیانی راد  | 

 

آخرین اخبار از وضعیت مریم حسین خواه و جلوه جواهری

http://www.we-change.info/spip.php?article1438

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:17  توسط هدی کیانی راد  | 

وبلاگ کمیته پیگیری کار دانشجویان دربند

http://13azar.blogspot.com/

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 18:59  توسط هدی کیانی راد  | 

این یعنی خود سانسوری و دیگران سانسوری

وقتی من چیزی نگویم شمایی که نیستید چه می خواهید بگویید

قیچی می کنم همه را

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:29  توسط هدی کیانی راد  | 

قاصدک

به پیشانی ، به پیشانی

به پیشانی اش بوسه زد

شِکََر این بار

این بار ناخن ها نمی توانستند کاری بکنند

و این بار لنگی در کار نبود

این بار دردی نبود

این بار لبخندی بود یخ زده بر صورت کودکی اش

این بار چکمه های گلی اش بود

این بار . . .

این بار دردی نبود

این بار پروانه ها بودند که خبر می آوردند

این بار قاصدک ها بودند

این بار می خواست پروانه ها را پر دهد

این بار می خواست نگاه نکند

«هان چه خبر آوردی »  کلامش شده بود

این بار پدرش و مادرش را لعنت فرستاد

این بار همه را پیغامی فرستاد

این بار قاصدک را دیگری کرد

این بار به خودش نزدیک تر بود این بار

این بار میز و صندلی را

این بار زندگی و دیوار و مردگی را خاک کرد

این بار همه را کشت

این هم راهی بود!

این بار باید همه را می کشت ، این بار دگر بارِ او بود

بارِ خودش

این بار تنهایی اش و سکوتش را بازگرداند

این بار دلش به حال تنهایی اش سوخت که تنها مانده بود

آفتاب روبرو بود

اما آفتاب را رها کرد

بازگشت ، سایه اش را ، سایه اش را

دست در گردن سایه اش انداخت

دست در گردن سایه اش انداخت

باید آخر روزی این کار را می کرد ، باید!

و چه لذتی داشت ، چه لذتی

کتاب ها هم فریاد می کشیدند

شِکر ها هم

میز ها هم

در ها هم

پنجره ها

همه و همه

کبوتر ها ، کبوتر ها آمدند

و چرخیدند و چرخیدند دور مناره ی سرش

و چه زود همه چیز زیبا شد

و چه زود و چه زود مناره ها خدا را کنار زدند

و چه زود پرهایش سبز شدند

از گوشه دستانش ، از گوشه دستانش که از درونش تا نوک انگشتانش ادامه داشت

از نوک انگشتانش تا قلمش و از قلمش تا کاغذش

و همه چیز همین گونه بود!

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:42  توسط هدی کیانی راد  | 

کلام من

سینه ام سینه هایم غمگینند

و دستم نا خود آگاه به پیشانیم می رسد

کلمات می آیند و می روند

تو که نااااااخوااااانده ای ی ی ی علم سماوات

ای سرو روی عاشق

صدای باز شدن چسب

به جغرافی

به جغرافی

به دخترک ده ساله ای

به دخترک ده ساله ای

گلویم گرمی این قهوه را تحمل ندارد

بی هیچ شتابی

از هر کسی خاطره ای

وقتی به ته این کوچه رسی

وقتی به ته این کوچه رسی

کرم ها می آیند

کرم ها می آیند

آهنگی که تمام زندگی ات را به چشمانت می آورد

 

روحت را در لابلای دیوار مخفی کرده ای

و زن بودن فریاد می زنی!!!!!!!!!!!

چه واهی !

چه خیال خامی !

 

ناگهان و ناگهان کف ها می روند ، کف ها همیشه همین جور می روند

نمی خواهد ، نمی خواهد دست از هم زدن بردارد ، نمی خواهد

پیچاپیچ های زندگی اش را هم می زند و در پس این پیچ ها دخترکی ده ساله نشسته است

 

کافئین اثر می کند

اثر می کند و شاید ها می آیند

شاید ابراهیم بت ها را شکست چون بت ها خود خدا بودند

شاید دخترک کبریت فروش مرد  چون خدا هنوز زنده بود

زیبای خفته هیچ وقت نخوابید

شاید دستهایش پاهایش را در آغوش کشیده بودند و اشک هایش زمین را خیس کرده بود

شاید

شاید اما کوچک است

باید کافئین اثری بزرگتر داشته باشد ، باید!

سکوتی و یا حتی کلامی!!!

چیزی فراتر

 

کودکان از سرما گل انداخته

مادران رها شده

ماهی های مرده

باید تلخ تر از این قهوه باشد

 

سینه هایم تیر می کشد ، سینه هایم

و زنانی

و زنانی با کسانی

و زنانی با کسانی در کلامی

و زنانی با کسانی در کلامی که هیچش می خوانم

و پیله ها روزی پروانه خواهد داد

باید صبور بود

باید صبور بود

اما توان تحمل مردمان سخت است

قاصدک ها بهترند و سایه ها

 

من بی کلامم ، این است کلام من

این است و این است کلام من

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 22:23  توسط هدی کیانی راد  | 

اندیشید آدم می‌تواند با چه چیزهای کوچکی شاد شود. حتی بدون بوسه‌ای. چیزهایی بس کوچک. فنجان چای تهیه شده با حداقل آداب و تشریفات، حشره‌ای خوابیده روی کتاب، رایحه‌ای دیرینه. آری، تقریبا با هیچ..." امتحان نهایی- خولیو کورتاسار- ترجمه: مصطفی مفیدی.
به این سیاهه می‌شه باز هم اضافه کرد: تماشای لکه نورهای زرد و نارنجی و آبی‌سیر که از شیشه‌های پنجره رنگی یه خونه قدیمی می‌گذرند و روی سقف بالا سرت ولو می‌شوند، وقتی که عصر، خسته از کار روزانه دراز کشیدی روی تخت و به سروصداهای خیابان گوش می‌دهی.
گوش دادن به آهنگی که دوست داری و مدتها به دنبالش گشتی روی یه نوار کاست درب و داغون که یه گوشه‌اش شکسته‌است و یکی از باندهای صداش ضعیف‌تر از اون یکیه و اون باندی هم که سالمه(ترجیحاً‌ باند صدای چپ) خش‌وخش می‌کنه.
شنیدن یه آهنگ قدیمی تو قیلمی که داری تماشا می‌کنی.
قرچ و قروچ کردن برف تازه باریده شده زیرپات.
تماشای سکانس بزرگداشت میچ تو فیلم الیزابت‌تاون، همون سکانس معرکه ای که سوزان ساراندن به افتخار همسر تازه از دنیارفته‌اش تاپ‌دنس می‌کنه و همه اون شلوغ‌پلوغی‌هایی که حین اجرای آهنگ free bird از گروه Lynyrd Skynyrd مراسم رو به هم می‌ریزه، درست وقتی که از دنیا و آخرت سیر شدی.

و من اضافه کردم و اضافه می کنم همان طور که گفت

همه ی خودم را  و همه ی شما را  . . . . .

دست ها را باز می کنی و چشمان بسته بر لبه می ایستی و بعد به هیچ می اندیشی . . .  هیچ و هیچ همان هیچی که همه ی وجودت را گرفته همانی که از آن گریزی نیست بعد چشمان باز است و روشنایی در زیر پا

موهایت را در باد رها می کنی و بی هیچ خون و بی هیچ دردی به این زندگی پایان می دهی . . . نه لنگی در کار است و نه ترسی و نه سوسکی . . . . . . همه چیز به همین سادگی و زیبای پایان می پذیرد

قبل از آنها این ها را

قهوه  . . . کتاب . . . تاب . . . آره تاب

قبل از رفتنت به سلینجر هم فکر کن زیبایت می کند و موهایت را رها تر

و بعد خودکشی

آری این روز ها خیلی می چسبد

2 نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:52  توسط هدی کیانی راد  | 

نمی دانم چرا ابر ها نمی روند . . . نمی دانم چرا همه اش آسمان را نمی بینم . . . و نمی دانم که این نمی دانم کی می خواهد دست از سرم بردارد

 

دستانی می خواهم و گوش هایی

و حضوری تا این ابر ها را شاید فراموش کنم

ابر ها کلاغ ها را از من دور کرده اند

و کلاغ ها زندگی را

زندگی ای که بی تخیلم کرده است و زندگی ای که مجبور به خنده ام کرده است

 

گر بخواهم و نخواهم می نویسمش

و او مرا

و یکدیگر را

 

از خود پرسید که چه چیزی در درونت بود که کلاغ ها فهمیدند و تو نفهمیدی

یا کلاغ ها نفهمیدند و تو  فهمیدی

. . .

نه کلاغ ها بیچاره بودند و نه او تنها . . . . . . . تنها دلیل این بود که همه شان احمق بودند و فکر می کردند که ابری وجود ندارد

 

الحق که آسمانشان ابری تر از هر آسمانی بود

و عریانیشان بغض آلود

من خود می دانستم که این بغض ها روزی سر برخواهد آورد اما افسوس که به خود نهیب می زدم که کدام عریانی و کدام بغض

لبخند زهرالود صورتم را پر کرده

فریاد تنها را خاموشی است که هیچ صورتی خنده را نمی خواهد

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:14  توسط هدی کیانی راد  | 

تعلیق

معلق

علق

علاقه

علوقه

علوفه

من . . .  تو . . . همه از یک خانواده هستیم

و همش مثل گوسفند رفتار می کنم

لبخند می زنم و نشخوار می کنم لبخند . . . نشخوار . . . لبخند . . . نشخوار

بعد مثل گوسفند می نشینم یک گوشه و به لبخند های نشخوار گونه ام می خندم

هم معلق و هم لقم من لق . . .  لق . . .

همیشه در ته ذهنم هستی و همیشه هستی . . .  هستی و هستی همیشه

همیشه دستانم نقش پررنگی دارند و تو هم

تو و دستانم را خیلی دوست دارم

و می خواهم بگویم که تو و دستانم را خیلی دوست دارم

حتی اگر بی حوصله باشند و برایم تایپ نکنند وبا من حرف نزنند و اصلا حسشان نکنم

آخر دستانم از . . . نمی دانم از کجا . . .  یک جایی اون تو ها آغاز می شوند به شانه هایم می رسند تا نوک انگشتانم ادامه دارند

دوستشان دارم حتی اگر به من بستنی نخورانند و حتی اگر یک روز بیدار شوم و دستانم زیرم جا بمانند باز هم دوستشان دارم

مثل تو

می دانی اندازه همه دستانم دوستت دارم

 

 

شیره ناب انگور

تبسم باران

همه حرف ها را بی خیال

شراب و قهوه و کله و بنیه و روزه و پله را بی خیال

همه را بی خیال

همه را بی خیال

وقتی دست دراز می کنم

و کسی می گوید می خواهی بزنی!

 

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 18:31  توسط هدی کیانی راد  |